|
Wednesday, May 05, 2004
● ترسم از آن است كه هيچ شوم....ترسم از آنست كه مرا در پس اين شبها جا بگذاري...ترسم از آن است كه تو هم مثل ديگران باشي...من مي ترسم و ترس هايم را در پس سياهي چشمانم پنهان مي كنم ...
□ نوشته شده در ساعت 10:33 PM توسط ����
Friday, April 30, 2004
● من Gmail مي خواهم.....پس آپديت مي كنم!
□ نوشته شده در ساعت 10:26 AM توسط ����
Friday, February 20, 2004
● امشب نذرها را نو مي كنم، ماه ها را نو مي كنم، نگاهها را نو مي كنم.. شب در آستانه يك رستاخيز برمي خيزم بايد از اين خواب هميشگي بگريزم.. بهار شوم.. شكوفه كنم ..هر چه نشانه است پشت اين خواب است، هر چه نور، هر چه گل،هر چه صداي قدم تو، هر چه باران است.. امشب دوباره براي آمدنت نذر مي كنم، قدمهايم ،چشمهايم و قلمم نذر تو...عزيز راز و روز من، عشق تو هويت من است، نمي دانم امشب با كدامين قرار دل بسپارم امشب مي خواهم دل خود را به تو واگذارم كه بگيريش و ببريش، هر چه بود گذشت.. ديگر نمي توانم آرام بمانم و براي تو واژه ها را به زنجير كشم ديوانه اي شدم كه زنجيري زلف توست ..امشب از هراسخانه ويران مي گريزم...مي گريزم...
□ نوشته شده در ساعت 11:44 PM توسط ����
Tuesday, January 20, 2004
● چند روزه حالم گرفته ست....نمي دونم سر چي؟؟نمي دونم به خاطر چي؟؟فقط مي دونم كه حالم خوب نيست...نمي تونم حرف بزنم امروز صبح وقتي اون پسره لاغر از عشق برام گفت نمي دونم چرا حالت بدي بهم دست داد نمي دونم چرا نفهميدم داره چي ميگه...امشب وقتي اون پسره لاغر گفت كه داره مي ره مسافرت خنده م گرفت و تو دلم از خودم حالم به هم خورد...نمي تونم حسي كه در من نيست تو وجودم زنده كنم نمي تونم ذره هاي وجودمو پيدا كنم عين يه آينه شكسته شدم كه حالا هر چي دنبال خورده هاي وجودي خودش مي گرده از هيچ كدومشون اثري نمي بينه...هي مي نويسم و پاك مي كنم هي ها و مي كنم و هي بخار مي كنه ...نمي دونم چرا شيشه دلم اين طوري زنگار بسته نمي دونم چرا نمي تونم مثل قديم به آدماي دور و بر نگاه كنم نمي دونم چرا از همه يه وحشت غريب دارم نمي دونم چرا اين اعت شب ين جام...همش دو تا امتحان مونده اما يه حس دروني بهم ميگه همه چي و ول كن و برو....داره بوي بهار مياد اين ديوونگي هاي بهاري منه...اما هنوز همه جا بوي سرما مي ده...از من حقيقي و برف خياليم هيچ خبري نيست....من تنهام....تنهاتر از سالهاي قبل...و تنها هم مي مونم...اين حكم خشته كه الان آوردم پايين...حيف هيچ كس نيست كه ازم ببازه...آخه من هميشه بازنده م!
□ نوشته شده در ساعت 11:56 AM توسط ����
Monday, December 22, 2003
●
دلم مي خواست يكي باهام حرف بزنه....يكي كه زياد غريبه نباشه...يكي كه زياد نخواد
منو بشناسه...يكي كه از جنس خودم باشه...يكي كه با ديدن اشكام چشماش اشك الود شه...يكي كه با ديدنش خوشحال شم...يكي كه هنوز نمي دونم چه جوري مي خوام ترسيمش كنم...يكي كه مثل من اسير خودش نباشه...يكي كه مثل من ديوونه نباشه...امشب يه نفر و مي خوام كه عاشقم باشه...يكي كه عاشقش باشم...سرمو بزارم رو شونه شو آروم شم...حرفام تموم شدن...اون روز به داداشي گفتم من هميشه حرف دارم..امروز مي گم كه دروغ گفتم...خيلي ساله كه حرف براي گفتن ندارم...دلم يه چهره صاف مي خواد...مثل يه آينه سنگي...مثل يه چشم بي اشك...اما مگه ميشه؟؟؟از اين دنياي لجن بدم مي ياد...دلم لجنزار نمي خواد...بوش اذيتم مي كنه...كاش رو بال ابرا بودم...حتما الان اونجا سرماي سختيه...يه سرما كه تا اعماق وجودم رو بخشكونه...امشب دلم مي خواست يكي بهم مي گفت....كرشمه دوستت دارم!خيلي مسخره ست كه دلت بخواد يكي بهت بگه دوستت داره؟؟...چند وقته حس مي كنم دلم مي خواد به همه بگم دوستشون دارم...تا شايد اينو بشنوم...ميدوني كرشمه امشب چند تا نامه عاشقانه واسه خودت فرستادي؟؟؟يادت نيست نه؟؟بزار inboxت رو باز كنم تا ببيني..
كاش راهروهاي بيمارستان كوتاه تر از هميشه بودند....كاش وقتي تو چهره ضعيفش نگاه مي كني بتوني خودتو كنترل كني....كرشمه...كاش بهش مي گفتي كه خيلي دوستش داري....تا حالا بهش نگفته بودي...اونم نگفته بود...اما امروز گفت....به قطره هاي خوني كه به سمت بدنش سرازير بود نگاه كرد و گفت خيلي دوستت داره....جدايي خيلي سخته...اين جوري سخت تر شد...شايد وقتي نمونده...شايد تلفن هر لحظه زنگ بخوره...عجب روزهاي بديه....بيا كرشمه...بيا و به خودت بگو كه دلت واسه خودت تنگ مي ه...بيا و به خودت بگو كه چقدر براي خودت متأسفي...كه وقتي چشماتو مي بندي و فكر مي كني...جز خودت هيچ كس رو نمي بيني...هيچ كسي عاشق نيست...كرشمه...بيدار شو!
□ نوشته شده در ساعت 10:33 AM توسط ����
Saturday, December 13, 2003
●
زياده مي خواستي ام، زياده نبودم.
تو از وجود من آنچه را خودت دوست داشتي مي خواستي و اين عشق نبود
من از وجودت آنچه نبودي مي خواستم و اين عشق نبود
در اولين نگاه كودكي روزهاي دور عمر
عشق نبود كه مي درخشيد
شيطنت يك پسر بچه بازيگوش بود.
و سالها بعد
در نگاه خسته جواني من ،عشق نبود كه مي درخشيد
يك حس غريب عادت گونه بود.
وتو نمي خواستي اين را باور كني
نمي توانستي باور كني!
و من آنقدر عطش چشيدن از درياي شور دنيا جذبم كرده بود
كه در خود آگاه مغزم تنها كلمه ،كلمه رفتن بود
رفتن بدون تو ،بدون وابستگي هاي تو،بدون پاي بست.
و تو در نگاهت عشق نبود كه مي لرزيد
ترس از تنها شدن بود
ترس از ،از دست دادن بود
و ما ،در تمام طول سالها به خود قبولانديم كه عاشقيم و معناي عشق اين نبود
و من رفتم و تو ماندي
ومن دويدم و تو ماندي
و من پرواز كردم و تو ماندي
بي تو آزاد بودم وتو قفسي داشتي خالي بدون پرنده اي
و روزها در كنار قفس مي نشستي تا پرنده اي به دام بياندازي.
و تو پرندهاي ديگر يافتي.
و من آزاد بودم.
هنوز هم بعد از سالها كه به خوابم مي آيي تا چند روز حواسم پي ات است.
هنوز هم احساس مي كنم با ديدنت قلبم مثل گنجشك مي زند
هنوز هم هر جا نامت را مي شنوم گوشم را تيز مي كنم .
و هنوز هم دلم نمي خواهد اسير قفس باشم
و هنوز هم باور نمي كنم عشق همان بود كه ما داشتيم.
و امروز مي دانم
من به خاطره تو ،به خاطره بچگي مان، به تمام خاطراتمان عشق مي ورزم
من به گذشته مان عشق مي ورزم.
□ نوشته شده در ساعت 12:25 PM توسط ����
Tuesday, December 09, 2003
●
يک روز در من زاده شدی ،اما هزار سال پيرامونم خواهی زيست ؛ شايد تا ابد . خوب من عشق ما عادت نبود حالا چگونه به اين اوقات بی تو عادت کنم ؟ سرم را بالا می گيرم ، بغضم را فرو می خورم و از لحظه ها سرسری می گذرم . امروز شايد ، بيست و يكمين روز است ؛ جايت خالی خوب من ، برای بيست و يكمين بار بی تو ، به تماشای آفتاب رفته بودم . سراغت را می گرفت و من جز حسرت پاسخی نداشتم . بغضم را فرو خوردم و به فردا انديشيدم ، به فردايی که از آن ما باشد .
خوب من تو دلتنگ مباش . دلتنگيها سهم من ، اندوه و دغدغه سهم من ، اجبار نديدن و نشنيدن سهم من ، اما زيستن سهم تو باشد . خوب من ، هنوز گوشه ای از اين اتفاق را باور ندارم ، مرا ببخش اما جای خالی ات را باور ندارم ، می دانی عشق ما عادت نبود که به اين اوقات بی تو بتوانم عادت کنم .
هر که در سينه دلی داشت به دلداری داد دل نغرين شدهء ماست که تنهاست هنوز
□ نوشته شده در ساعت 12:32 PM توسط ����
Monday, December 01, 2003
● این آشنای خسته Ùˆ تکراری باید صدای پای خودت باشد
دیر آمدی بهانه این بارت -هر چند راست پای خودت باشد
اینجا برای خواندن شعر من در Ù„ØØ¸Ù‡ های ساکت تنهایی
تنها دو چشم عاشق و تر کا�یست! چشمان تو برای خودت باشد
گ�تی: بگو! بگو که نمی خواهی تقدیر را بهانه کنی بانو
Ú¯Ù�تم: "..." نه ØØ±Ù�های دلم بگذار بین من Ùˆ خدای خودت باشد
شاید همان زمان که نگاهت را دزدیدی از من و به زمین دادی
می خواستی نگاه غریب من تا هست در هوای خودت باشد
اقرار می کنم که تو را باید با جمله های ساده بگنجانم
در قصه ای که نقطه پایانش مانند شعرهای خودت باشد
بی نقص و بی تکل� و گاهی تند . با لهجه ای به سادگی باران
مانند Ù„ØÙ† ناب غزل وقتی همراه با صدای خودت باشد
همراه با صدای خودت ... ای کاش! در شهر سرد بی غزلان تا کی؟!
ای کاش پشت این همه تنهایی . لبخند آشنای خودت باشد!
□ نوشته شده در ساعت 11:17 AM توسط ����
Wednesday, November 19, 2003
● همه خوابيدند...من بيدارم...بازم شب شده...بازم به خودم رسيدم...بازم اين منم كه تمام روزهامو بر باد مي دم...جووني مي كنم و به پري نمي گيرم زندگي رو...اين منم..مي فهمي كرشمه؟؟اين منم..همين من!يه روزي منو مي كشه!
□ نوشته شده در ساعت 11:26 AM توسط ����
Monday, November 17, 2003
● هرگز آيا شنيدهايد
نام كسي را كه هيچ
به گوشتان نخورده باشد؟
ـ كسي كه كسي او را نميشناسد
مگر من شايد
كسي كه كسي او را نميشناخت
مگر خودش شايد
كسي كه كسي او را نخواهد شناخت
مگر شما شايد ـ
□ نوشته شده در ساعت 10:04 AM توسط ����
|